پنجشنبه, 16 بهمن,1404

خانه‌ی آباد حسین

تاریخ ارسال : دوشنبه, 13 بهمن,1404 نویسنده : فاطمه زمانی اصفهان
خانه‌ی آباد حسین

محمدحسین لب ایوان نشسته بود. نگاهش یک لحظه از در حیاط جدا نمی‌شد. ماه تو آسمان می‌درخشید. ساعت روی دیوار چهار صبح را نشان می‌داد. طبق قرار شب‌های محرم، زیر لب زمزمه می‌کرد:

گذرم تا به در خانه‌ات افتاد حسین

خانه آباد شدم خانه‌ات آباد حسین

بغض بزرگی در گلویش مانده بود. مدام سرش را تکان می‌داد. چادر نمازم را پیچیدم دورم. نشستم کنارش. دستش را گرفتم توی دستم. بغضش ترکید. با چشمان دریایی‌اش گفت: «مامان، این ساعت‌ها، تو محرم، کی میومد دنبالم؟» باز چشم‌هایش چرخید سمت در. آقا مصطفی بود که موتور خاموش از سر کوچه می‌آمد در خانه.

_یادته که تک می‌زد رو گوشیم، می‌گفت این وقت شب مزاحم خانواده نشیم. تا برسیم هیئت خمینی‌شهر راه زیادی بود. کلی برام تعریف می‌کرد. همش می‌گفت: دعا کن عاقبت بخیر بشم. من می‌زدم سر شونه‌اش. آقا مصطفی، فقط خودت شهید بشی؟ پس من چی؟ خندید و گفت: شور بخون محمدحسین. شور… پشت موتور تا هیئت بلند می‌خوند براش:

گذرم تا به در خانه‌ات افتاد حسین

حسیییییین… حسیییییین…

خانه آباد شدم خانه‌ات آباد حسین

این دو‌بیتی را جوری آقا مصطفی برای محمدحسین تفسیر کرده بود که انگار خانه‌ی آباد حسین را دیده بود! جوری از دشمن حرف می‌زد که با لباس شخصی جسارت کردند و آمدند و دوستش را شهید کردند، که اگر آنجا بود مطمئنم با این رگ‌های گردنش که زده بود بیرون و دست‌های محکمش، خفه می‌کرد همه‌ی دشمنان را. حرص می‌خورد که خواب مانده بود و رفقایش پرپر شدند. محمدحسین سال دیگر کنکور داشت، اما مدتی‌ست که کتاب‌ و دفترش را بوسیده و گذاشته کنار.

چند ماهی‌ست که با آقا مصطفی آشنا شده بود. حتی حرف‌های مشاورش را هم دیگر گوش نمی‌داد، فقط حرف‌های آقا مصطفی. از سحر که هیئت بودند نذری می‌گرفتند، گلستان شهدا که می‌رسیدند گوشه‌ی دنجی نذری می‌خوردند. تا نزدیک‌های ظهر می‌آمدند خانه، با کلی تعریف و تمجید از آقا مصطفی. اما الان، بیشتر اوقات تنهایی می‌رود گلستان. می‌گوید: «یه حرفایی بین من و آقا مصطفی نصفه‌نیمه موند.» با صورت گداخته می‌رود گلستان شهدا و با هیبت مصطفایی برمی‌گردد. انگار که خانه آباد می‌شود و برمی‌گردد. منتظر است و چشم‌هایش به در. حواسش نیست با دست‌های من خیسی کنار چشم‌هایش را پاک می‌کند. صدای نفس یک موتورسوار خاموش که پاهایش را می‌کشید روی زمین می‌آمد. چند بار یواش می‌گوید: «محمدحسین!» از جا می‌پرد.

_کیه پسرم؟

_یکی از دوستام، بریم هیئت. آقا مصطفی یادمون داد موتور خاموش بریم در خونه که خانواده‌هامون بیدار نشند. اینطور بود دوست من، مادر. ثواب امشب روضه‌ هم برسه به روح رفیقم. رزق من بود رفیق درجه یکم بشه آقا مصطفی علیخانی.

بغلش کردم و تا پشت در همراهیش کردم.

_خدا پشت و پناهتون پسرم. مراقب خودتون باشید.

خانه‌ی آباد حسین را انگار دیده‌اند این رفقا!

فاطمه زمانی

یک‌شنبه | ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ | اصفهان

برچسب ها :