سه شنبه, 28 بهمن,1404

حقیقتِ یک شعار

تاریخ ارسال : دوشنبه, 27 بهمن,1404 نویسنده : زهرا زادسری لرستان
حقیقتِ یک شعار

بعد از ۲۲ دی، این‌بار نوبت ۲۲ بهمن بود! با بچه‌ها قرار گذاشته بودیم گروهی بیاییم و کاری متفاوت انجام دهیم.

تصمیم گرفتیم پیاممان را روی پلاکاردها فریاد بزنیم: «کودک، امنیت، آرامش / از غزه تا آمریکا، مرگ بر اپستین / مرگ بر شیطان‌پرستی.»

این شعارها برایمان یک معنا داشت: «ما طرفدار حق هستیم! برای ما، کودکِ غزه‌ای و کودک آمریکایی فرقی ندارد؛ هر دو مظلوم‌اند و هر دو قربانی یک ظلم.»

روز موعود فرا رسید. در میدان شهدا جمع شدیم.

دوستانم با چفیه صورت‌هایشان را پوشانده بودند و من هم نقاب زده بودم.

همراه گروهمان، پرچم ایران بود، پرچم «اللهم عجل لولیک الفرج» و «یا مهدی، عجل‌الله تعالی فرجه‌الشریف».

می‌خواستیم نشان بدهیم همان‌طور که شهید رئیسی در مجمع سازمان ملل گفت: «جهان در انتظار منجی است» و این انتظار، به عدالت جهانی ختم خواهد شد. منتقم مظلوم خواهد آمد.

در میان راهپیمایی، خانواده‌ای پنج‌نفره توجه را جلب می‌کرد. مادری با چادر، دختری کوچک که او هم چادر بر سر داشت، پدری کنار پسرش و نوزادی در کالسکه. همه کفن‌پوش بودند.

نگاهم روی نوزاد مکث کرد؛ حتی او را هم کفن‌پوش کرده بودند. اما آنچه بیش از همه در دلم نشست، شعاری بود که روی کفن نوشته شده بود: «جانم فدای رهبر»

گفتم «شعار»، اما در حقیقت فقط یک شعار نبود!

اینکه برای کلام رهبر ارزش قائل بودند و جهاد فرزندآوری را در زندگی‌شان عملی کرده بودند، نشان می‌داد این حرکت، نمایشی و نمادین نیست؛ ریشه در باور دارد، نه فقط در حرف!

حالا که نام رهبرم به میان آمد. بعد از راهپیمایی، وقتی پیامشان را شنیدم، حس عجیبی داشتم.

به خودم افتخار کردم که گرچه قطره‌ای کوچک بودم، اما جزئی از این جمعیت شدم؛ جمعیتی که می‌خواست دل او را شاد کند!

زهرا زادسری

چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | لرستان

برچسب ها :