دوشنبه, 20 بهمن,1404

اعتراضی که شنیده نشد

تاریخ ارسال : شنبه, 18 بهمن,1404 نویسنده : فاطمه احمدی کنگان
اعتراضی که شنیده نشد

ساعت ۱۴:۰۰ لپتاپم را خاموش کردم.

_بسه دیگه؛ مگه یادت رفته دیشب بازاری‌ها خیابون وحدت و استقلال رو بستن؟! حالا هی بشین تو خونه پشت سیستم، استوری بذار. یکم برو بیرون بین مردم ببین چخبره؟!

گوشی‌ام را برداشتم. زنگ زدم به دوستم: «آیسان خونه‌ای؟ می‌خوام بیام خونه‌تون.»

_آره فاطمه‌گیان؛ بیا!

از طرف مادری ترک‌زبان و پدری کردزبان است و باهاش ۱۲ سال اختلاف دارم؛ معمولاً همیشه اخبار دست‌اول آن‌ور آب را خوب توی چنته‌اش دارد. به غیر از اختلاف توی سن و سال، توی افکار و پوشش هم زمین تا آسمان با هم فرق می‌کنیم؛ پایش بیفتد، بحث می‌کنیم و ول‌کن هم نیست. به ندرت حرفی را قبول می‌کند. بیشتر روی دنده‌ی یک‌دندگی است و مرغش یک‌پا دارد!

آماده شدم. ده دقیقه توی راه بودم. توی خط محرم مثل همیشه ماشین و وَن‌های پالایشگاه فشنگی توی تردد بود. شهر آرام به نظر می‌رسید. رسیدم خانه‌شان و رفتم تو. هنوز ننشسته بودم که از آشپزخانه صدا زد و گفت: «چه خبر؟ چی می‌شه تهش؟!»

خنده‌ام گرفت.

_خبرها پیش توعه آیسان! ته چی؟!

ظرف میوه را آورد و نشست کنارم.

_دیشب رفتم خیابون وحدت. بازاری‌ها جمع شده بودن شعار می‌دادن. مردم گناه دارن به خدا فاطمه. خب چه کار داریم به آمریکا؟! تو به هرکی مرگ بفرستی معلومه ناراحت می‌شه. من طرفدار صلحم. همه با هم صلح بشیم، ارزونی هم میاد.

می‌خواستم ذهنم را جمع‌وجور کنم که جوابش را بدهم، گفتم: «یه پرتقال و سیب بذار برام تا بریم برای صلح!»

گذاشت جلویم. همان‌طور که پوست پرتقال را می‌گرفتم، گفتم: «آیسان، گرونی الان هم از بیرونه و هم از داخله. البته از داخل بیشتر داریم می‌خوریم.»


صحبت را چرخاند. گفت: «خب اگه آویس‌شاه بیاد، آزادی داریم. تا کی نگران باشم که شالم از سرم میفته، جریمه نیاد براش!»

_کی بیاد؟!

_آویس‌شاه دیگه.

با خنده گفتم: «مجیدجان دلبندم؛ اولاً آویس نیست و جاویده، دوماً الان اختیار افتادن شالت رو داری؛ ولی فردا اگه گوش شیطون کر، هر گوشه‌ی کشور افتاد دست هرکسی، اختیار شلوارت رو هم نداری دیگه!»

بهش گفتم: «اومدم پیشت با هم برداریم بریم خیابون وحدت. دوست دارم برم بین بازاری‌ها باهاشون رو در رو حرف بزنم. پاشو آماده شو.»

بعد یه ربع رسیدیم ورودی خیابان وحدت. یک دور اول تا آخرش را با ماشین رفتیم. مغازه‌ها تک‌وتوکی باز بود. گُله به گُله بازاری‌ها در مغازه‌هایشان ایستاده بودند. به خاطر شلوغی دیشب، از استان یگان ویژه فرستاده بودند. بهش گفتم: «یه دور بزن و برگرد.»

از توی ماشین سلام کردم به نیروهای امنیت. پیاده شدم. خدا قوت دادم. چهره‌شان مشخص نبود. از یکی‌شان شنیدم:

«حالا جرأت داری امشب بیا تو خیابون دوباره!»

آمدم جوابش را بدهم، گوشی‌ام زنگ خورد. ساعت ۱۸:۱۵، نیم‌ساعتی از اذان مغرب گذشته بود. بابا بود.

_خانم رویت شدی، بیرون نمون فوری برو خونه. ساعت ۲۰ فراخوان دادن!

گوشی را قطع کردم. به آیسان گفتم: «قبل از اینکه بریم دوست دارم باهاشون حرف بزنم.»

به نزدیک‌ترین کسی که پیشم ایستاده بود گفتم: «خواهرانه می‌خوام بگم که دم شما گرم، به فکر امنیت ما هستین. ولی اینو بگم که دیشب صد نفر بازاری، مسالمت‌آمیز اومدن و گفتن آقای فرماندار بیاد باهامون حرف بزنه. شرایط رو فراهم کنین واسه‌شون، آروم می‌شن. باید شنیده بشه حرف‌هاشون. خواسته‌ی زیادی نیست!»

گفت: «این‌ها مشکلی ندارن، اومدن پی خرابکاری!»

_اینطوری که فکر می‌کنین نیست!

نمی‌دانستم با چه زبانی حرفم را منتقل کنم.

آیسان گفت: «خب بازاری و من مردم، دردمون رو به کی و چه‌طوری بگیم!؟» هنوز جواب آیسان را نداده بود، یکی از سر خیابان وحدت داد زد:

_دو سه تا اتوبوس، چند گروه آدم رو یک‌جا توی بلوار امام پیاده کرده. همه یه دست شلوار کردی پوشیدن و صورت‌شون رو پوشوندن. آماده باشین. بگین مردم برن خونه‌هاشون.

با آیسان سوار ماشین شدیم که بریم خونه. آیسان گفت: «می‌بینی چه ذهنیت بدی دارن! خب مگه چیه اومدن برای اعتراض!» حرفش را تأیید کردم.

سال‌های زیادی است توی کنگان، وقتی حرف از اعتراض می‌شود و کسی تجمعی می‌خواهد بگیرد، امنیتی‌اش می‌کنند. آن‌قدر امنیتی می‌شود که اعتراض می‌رود به حاشیه.

به آیسان گفتم: «برای خودمم سواله که کِی و کجا باید فضایی باشه که مردم بتونن بیان و حرف‌شون رو بزنن؟! اگه فضایی نباشه، مردم حرف و درد خودی رو می‌ره به اجنبی می‌زنه. مردم پناه می‌خوان، پناه.»

اوضاع شهر آرام بود. از آیسان خداحافظی کردم. رفتم خانه. وقتی رسیدم، گروه‌های بومی کنگان را توی فجازی چک کردم.

نشستم پای لپتاپ. داشتم می‌نوشتم که صدای چند تا تیر، شعار و سر و صدا از توی کوچه نظرم را جلب خودش کرد. صدای همسایه رو به رویی هم می‌آمد.

با مامان رفتیم دم در. خانم صفایی و پسرهایش دم در بودند. چشمی به چپ و راست چرخاندم. همه‌ی همسایه‌ها آمده بودند بیرون.

یک پژو ۴۰۵ بدون پلاک، با صدای بلند گاز می‌داد. پنج بار کل کوچه را رفت و برگشت. دو تا جوان صورت‌شان را پوشانده بودند. انتهای کوچه نزدیک خانه‌ی ما ایستاده بودند.

یک موتور با دو سرنشین آمد طرفش.

سر کوچه نیروی امنیت ایستاده بود. یکهو صدای «مرگ بر دیکتاتور» از ماشین آمد بیرون. به مامان گفتم: «آماده باش با هم الله‌اکبر بگیم.»

همان موقع دو تا دختر سیزده و چهارده‌ساله، با کراپ و موهای لختِ اتوکرده، دست‌توی‌دست و قدم‌زنان از کنارمان رد شدند. انگار نه‌انگار توی کوچه خبری باشد.

با مامان رفتیم کنار خانم صفایی. پسرش گفت: «تازه از وسط شهر اومدم. نمی‌شد وایسی، بانک وسط شهر رو آتیش زدن. اسنادش رو ریختن بیرون. یکی از بچه‌های نیروی انتظامی رو انداختن به باد لگد و کتک!»

باورم نمی‌شد. فیلم‌هایش را نشانم داد. گفت: «به پیر و پیغمبر، مُو هم تو سیتی‌سنتر وسط شهر مغازه دارُم. چند روزه کار و کاسبیم خُوسیده. همه تو سیتی‌سنتر صداشون درومده از گرونی؛ دیشب هم رفتیم سی اعتراض؛ ولی امشُو یه طور دیگه‌ای بود!»

با صدای ویراژ موتورسوار سرم را چرخاندم. بیست دور رفت و آمد. وسط کوچه چند نفر دست‌به‌یقه شدند. صدای‌شان رفت بالا.

با شلیک تیرهوایی نیروی انتظامی سر کوچه، جمعیت توی کوچه پراکنده شدند.

زنگ زدم به آیسان. جواب نداد. می‌خواستم بهش بگویم که بیرون نماند با این اوضاع.

_دِی، زغال‌ها رو آتیش داشت بُل‌تَش می‌شد، خاموشِش کِردُم.»

صدای دختر خانم صفایی بود. از توی حیاطشان آمد. داشت به مامانش می‌گفت: «مامان زغال‌ها دیگه اینقدر سرخ شده بود که خاموش کردم!»

خانم صفایی گفت: «اِی خدا چه اِمشُو سرمون آوردن! سر و صداها نذاشت قلیونُم بکشم. معصومه دِی، قلیونم چاق کن بیار دم در.»

به مامانم هم گفت: «خانم احمدی کجا عجله داری بری؟ وایسا دم حیاط می‌شینیم. مُو قلیون می‌کشم. سی تو هم چای می‌ریزم بخور.»

توی دلم گفتم: «مرحبا زن جنوبی؛ توی این اوضاع هم قلیونش یادش نمی‌ره!»

گلیمی آورد و نشستند. توی خانه کار داشتم؛ ولی دلم نیامد قیل و قالشان را از دست بدهم. تا قلیونش برسد پیششان نشستم.

پسر خانم صفایی گفت: «خونه‌تون آباد. مگه نمی‌گن اعتراض بازاریاس؟! بازاری مُو هسوم که الان چند شبه به خاطر اعتراضات مغازه‌ام تعطیل شده تو سیتی سنتر. آزارتون چیه که بانک آتیش می‌زنین؟»

گفتم: «دیگه چه دیدین؟!»

گفت: «کاش ندیده بودم. یه جوون که لباس نیروی انتظامی پوشیده بود، چنتایی ریختن سرش. با پا لگد می‌زدن سیش. توی سرش با چاقو پشت سر هم ضربه زدن!»

ماتم برده بود. سرم را چرخاندم سمتش گفتم: «شما که تو بازاری، اگه چی می‌شد بازاری‌ها آروم می‌شدن؟!»

_شب اول که تجمع شد، کاش امام جمعه یا فرماندار میومد حرف می‌زد. هیچکس محل‌مون نذاشت. چهار ساعت نشستیم و تهش بلند شدیم رفتیم! من مغازه‌دار نمی‌تونم برنامه‌ریزی کنم سی کارم! یه جنس میارم سی مغازه‌ام، می‌فروشم تا کمی سود کنم، برای سری بعد باید یه چیزی بذارم روی سودم تا بتونم جنس جدید بیارم.»

با سر حرفش را تأیید کردم. راست می‌گفت. حرفش حرف دل بازاری‌ها بود. با خودم گفتم: «اعتراض داشتن و شنیده شدن که حق همیشه مردم بوده، توقع زیادی نیست که! ولی حیف…»

گوشی‌ام زنگ خورد. آیسان بود. ازشان خداحافظی کردم و رفتم خانه. جواب تلفن را دادم.

_کجایی آیسان؟ بیرون نمونی‌ها، برو خونه.

ـبا دوستام توی ماشین هستیم. خیابون هلال احمر گیر افتادیم.

ازش پرسیدم: «چخبره مگه؟!»

_منم رفتم توی اعتراض. کاش نرفته بودم.

گفتم: «چرا چی شد؟!»

ـیه خانمه وایساده بودم کنارم، می‌گفت بچه‌ام امتحان داشته بهش گفتم حق نداری بیای.»

گفتم: «خب بعدش؟!»

_باورت نمی‌شه فاطمه، وقتی یهویی شلوغ شد، بلند بلند داد می‌زد و به جوونا می‌گفت: "بریزین رو سر نیروهای بسیجی و تا می‌تونین بزنین‌شون!"»

منم افتادم به جونش و گفتم بچه‌ات رو گذاشتی خونه، خودت هم اینجا پشت درخت قایم شدی، حق نداری الکی جو درست کنی. بسیجی هم پدر و مادر داره. فاطمه من پشت فرمونم، خیابون باز شده، پشت سرمون پر از دود شده باید فوری برم. خداحافظ.

ازش خداحافظی کردم. روز بعد آمار لیدرهای اعتراضات آمد بیرون، باورم نشد که روز بعد آمار لیدرهای اعتراضات آمد بیرون. باورم نشد که چطور مسئول دفتر یکی از نمایندگان سابق مجلس، که حالا توی یکی از پالایشگاه‌های عسلویه حقوق ۸۰ میلیونی می‌گیرد، جرأت کرده بیاید و بانک را آتش بزند؟!

هنوز آتش زدن بانک این خانم بومی را هضم نکرده بودم که شنیدم: «اسپانسر مالی اغتشاش‌ها یکی‌شان صاحب فلان‌طلافروشی بوده و یکی دیگرشان صاحب فلان مرکز خرید که چند شعبه دارد.»

بدنم یخ کرد. زنگ زدم به حاج محمد خواربارفروش که توی خیابان وحدت مغازه داشت. گفتم: «حاجی چه خبر؟! دیشب مغازه‌تون چیزی‌ش نشد؟!»

«والا چه بُگُم بُوا جُونی؟! انقلاب نکردیم که اینطور سرمون بیاد! مغازه‌ام که چیزی‌ش نشد؛ ولی جوون مردم که با چاقو زدن تو سرش و ۱۲۰ تا بخیه خورد، چه گناهی کرده بی؟!»

گفتم: «هیچی حاجی، دلمون خونه از این وضعیت! اوضاع اصلی خودتون چطوره؟!»

گفت: «تعریفی نداره بُوا! تو بگو چطور می‌تونُم توی ای بی‌ثباتی بازار جنس بیارم سی مردم؟ چطور آخر برج کرایه‌ی مغازه‌ام رو بدم؟! چطور چک‌هام پاس کنم؟! از کجا بیارُم. کمرمون شکوندن!»

بهش حق دادم که دلخور باشد. گفتم: «هر چی بگین حق دارین، نامرده کسی بگه هیچ مشکلی نداریم!»

دلش پر بود. ادامه داد: «مو بعد انقلاب تو مغازه‌ام روغن و شکر کیلو کیلو می‌آوردُم سی مردم. هیچ وقت کم نمیومد. امام حسین بزنه کمر هر کسی که داره احتکار می‌کنه. چرا تو این اوضاع نرخ همه چیز بردن بالا؟! بنزین ریختن رو آتیش!»

جز تأیید چیزی نداشتم. حاج محمد راست می‌گفت.

با خودم گفتم: «حساب اغتشاشگرا و شکم‌سیرها به کنار؛ ولی هیچ‌جوری نمی‌شه با اونایی که خون مردم رو به جوش آوردن، کنار اومد! اونی که می‌زنه و می‌کُشه و آتیش می‌زنه که حسابش جدانه؛ ولی اون و مایی که اعتراض داریم، به کی و کجا و چطور باید اعتراض‌مون رو بگیم؟! کی می‌خواد جواب بده به این سوال؟!»

گوشی را برداشتم زنگ بزنم به آیسان. صحبت دیشب‌مان ناقص مانده بود. زنگ زدم. فوری جواب داد.

زنگ زدم به آیسان، فوری جواب داد.

_حق‌مون نیست به خدا، گرونی رو که درست نکردن. جوونامون رو هم کشتن.

حدس زدم تازه از پای اینترنشنال بلند شده. بهش گفتم: «کی کشت‌شون؟!»

_نیروهای حکومت! اصلاً ناراحتم فاطمه. خوب شد که کشته شدن. می‌موندن که وضعیت الان رو ببینن!؟

مونده بودم که چطور کشته‌شدن مظلومانه‌ی بچه‌های امنیت به چشمش نمیاد!

گفتم: «آیسان دلمون برای همه‌ی جوون‌ها سوخت. اونی که اغتشاش و هیجان درست کرد که حسابش جداست؛ ولی جوون اصفهانی که آتیشش زدن و خانمش اون لحظه رو از پشت تلفن شنید چی؟! دختر ۲۱ ساله‌ای که برای دکتری داشت می‌خوند چی؟!»

_نشنیدم و ندیدم! چیزی که ندیدم رو باور نمی‌کنم.

_آیسان گیانم؛ مگه تو به چشم خودت دیدی نیروهای حکومت کسی رو بکشه؟!»

چیزی نگفت. گفتم: «گیرم که زدن، که احتمالش هم بالاست؛ ولی به اونی زدن که خودش شروع‌کننده بوده!»

_فاطمه ما رفته بودیم برای اعتراض. بچه کوچیک هم بامون بود. من و شوهرم دوتامون کار می‌کنیم و اوضاع‌مون خوبه؛ ولی برادرم که سلمونی داره و مشتریش بگیرونگیر داره چیکار کنه؟! من نمی‌گم همه مساوی باشن؛ به خدا اگه دخل و خرج‌مون با هم می‌خوند، مشکلی نداشتیم.

حرفش را تأیید کردم. بعد چند دقیقه گفت: «به خدا ناراحتم حالا که می‌گی جوونای سپاهی رو هم کشتن. اونا هم مامان بابا دارن، چه گناهی کردن! من ازشون ناراحتم که وقتی شالم می‌افتاد، جریمه‌ام می‌کردن. ناراحتم توی خیابون با لحن بدی بهم تذکر دادن که حجابتو درست کن؛ ولی راضی نیستم خون از دماغ یکی‌شون بریزه! ولی الان هم چی شد تهش؟ فقط جوون‌هامون رفتن. کسی هم صدامون رو نشنید!»

صحبتم با آیسان تمام شد و حرفی نداشتم بزنم. حرفش حق بود. به این فکر کردم که چی شد و از کجا فاصله‌ی بین مردم و بسیج شروع شد؟! بچه‌های بسیجی که همچنان هم مخلص‌اند و جان‌شون را فدای مردم می‌کنند! فاصله‌ای که به خاطر سیاست‌های غلط نمی‌شود منکرش شد.

باز از خودم پرسیدم: «کی و کجا صدای اعتراض به حق مردم باید شنیده بشه؟! با چه سازوکاری؟! خدا نکنه قبل از اینکه سرمایه‌ی اجتماعی دوباره آب بره و مردم معترض با صندوق‌های رأی قهر کنند که اعتراض‌شون رسیده بشه، سازوکار جدی چیده بشه. چرا که به قول حضرت محمد(ص): جامعه‌ای رستگار نمی‌شه جز اینکه مردمش بدون لکنت بتونن حق‌شون رو فریاد بزنند.»

منبع قول حضرت محمد(ص): نهج‌البلاغه، نامه‌ی ۵۳.

فاطمه احمدی

پنج‌شنبه | ۱۸ دی ۱۴۰۴ | بوشهر کنگان

برچسب ها :