
چادرم را برای راهپیمایی اتو میکردم که زینب نگاهم را سمت خود کشاند. جلوی کمد ایستاده بود و لباسهای بیرونیاش را با دقت بالا و پایین میکرد. پرسیدم: «چیکار میکنی دتر طلا؟»
گردنش را کج کرد و گفت: «نمیدونم برای امروز کدوم لباسمو بپوشم.»
لبخندی زدم و گفتم: «کاپشن صورتیات رو بپوش!»
کاپشن به دست، در کمد را بست. آمد روبروی من ایستاد و با ذوق گفت: «من خیلی خوشحالم، میخوام امسال بادکنک سهرنگم رو هم بیارم. این دست پرچم، اون دستم بادکنک.»
به یاد بچگیهایم لبخندی زدم و سری تکان دادم که سؤال مهمی پرسید: «مامان چرا هر سال ۲۲ بهمن میریم راهپیمایی؟»
_مامان جان، ۲۲ بهمن یک روز تاریخی هست. سال ۵۷ در چنین روزی انقلاب اسلامی ایران پیروز شد. نسل پدربزرگ، مادربزرگهامون کشورمون رو از زیر سلطهٔ کشورهای زورگویی مثل آمریکا و انگلیس و... نجات دادند. دیگه آزادانه برای پیشرفت کشورمون تصمیم گرفتیم. بهخاطر همین هر سال این روز مهم رو جشن میگیریم.
کمی فکر کرد و گفت: «مامان سلطه یعنی چی؟»
اتو را خاموش کردم و گفتم: «سلطه یعنی اینکه کشورهای بیگانهٔ غربی، مثل آمریکا، همهکارهٔ کشورمون بودن. کشور ما حتی برای کمترین نیازهاش حق تصمیمگیری نداشت. همهٔ سرمایههای کشورمون رو برای خودشون میبردن و به ما زور میگفتن.»
_مگه شاه نبود؟
در جواب سری تکان دادم.
_پس چرا جلوشون رو نمیگرفت؟
_چون خودش رو هم اونا انتخاب کرده بودن تا دستوراتشون رو اطاعت کنه، حق ایستادن جلوی دشمن رو نداشت.
زینب به فکر فرو رفته بود. ساعت را نگاه کردم. رو به زینب گفتم: «ساعت نه شد، بریم برای جشن انقلاب؟»
چشمان زینب برق زد. همانطور که کاپشنش را میپوشید گفت: «دیگه هر سال خودم ثانیهها رو میشمارم برای جشن انقلاب.»
سیده فاطمه یوسفی
چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | مازندران ساری