پنجشنبه, 23 بهمن,1404

‌پشتِ‌بام

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 22 بهمن,1404 نویسنده : سیده سماء حسینی ساری
‌پشتِ‌بام

الله‌اکبر گفتنِ شب‌های خانه‌ی پدرجون چیز دیگری بود. بالای پشت‌بام می‌رفتیم. پدرجون ضبط را به بلندگو وصل می‌کرد، جلویش یک میکروفون می‌گذاشت و ما با ذوق، ثانیه‌ها را می‌شمردیم. همین که گوینده‌ی رادیو اعلام می‌کرد، از ته گلو الله‌اکبر می‌گفتیم.

کم‌کم پنجره‌های همسایه‌ها یکی‌یکی باز می‌شد. نگاه‌مان می‌کردند و ما، انگار که دیده شدن جرأتمان بدهد، صدامان را محکم‌تر می‌کردیم.

اذان بود که پدرجون زنگ زد.

_دِتر، میای بریم میدون ساعت؟

_با بچه‌ها می‌خوام برم سینما.

_باشه دِتر، هر وقت تموم شد بیا، من دور میدون می‌ایستم.

فیلم هنوز تمام نشده بود. ده دقیقه‌ای مانده بود به نُه. بیرون که آمدم باران می‌بارید و خیابان شلوغ بود. از سینما سپهر تا میدان ساعت راهی نبود. تندتند قدم برداشتم.

همین که رسیدم، صداها به هم گره خورده بود؛ الله‌اکبر، همهمه‌ی جمعیت، بوق ماشین‌ها. پدرجون را دیدم؛ پرچم دستش بود، کنار دوچرخه‌اش ایستاده بود. تا من را دید دست تکان داد و با اشاره گفت بروم داخل میدان و از جمعیت فیلم بگیرم.

بعد کنار هم ایستادیم. با هم الله‌اکبر گفتیم. مثل قدیم‌ها. مثل بچگی‌هایم، پشت‌بامِ خانه‌ی پدرجون.

سیده سماء حسینی

سه‌شنبه | ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ | مازندارن ساری

برچسب ها :