دوشنبه, 20 بهمن,1404

پدری مهربان، مردی شریف

تاریخ ارسال : یکشنبه, 19 بهمن,1404 نویسنده : مریم خلیلی رشت
پدری مهربان، مردی شریف

قدم در حیاط روشن خانه‌اش که گذاشتیم، بی‌اختیار گفتم: «عجب خانه‌ی با صفایی!» خانه‌اش عطری غریب اما دوست‌داشتنی داشت. شبیه هیچ گلی نبود و شاید ترکیبی از عطرها به مشام می‌رسید.

اول فکر کردم این حال مختص من است، اما بعد هر کدام از خانم‌ها که وارد خانه شدند همین جمله را تکرار کردند. مطمئن شدم این خانه با همه جا فرق دارد.

خانه‌ای با یک حیاط کوچک و باغچه‌ای پر درخت، چهار یا پنج پله و ایوانی بدون نرده، هالی کمتر از ۲۰ متر و سه اتاق تو در تو با پنجره‌های چوبی و قدیمی، شبیه خانه‌ی پدربزرگم!

سه دختر و همسر شهید به استقبال آمدند. حس کردیم آمده‌ایم مهمانی پدربزرگ و قرار است از این سر تا آن سر ایوان سفره‌ای پهن شود برای مهمان‌ها! از قضا حسمان درست بود. همسر شهید می‌گفت: «شهید آذری سفره‌دار بود. آشنا و ناآشنا را به خانه دعوت می‌کرد. شاید دستش تنگ بود، اما هیچ‌کس را دست‌خالی راهی نمی‌کرد! مهمان دوست داشت و دلش می‌خواست همیشه خانه رفت‌وآمد باشد.»

می‌گفت: «ما یک درخت خرمالو داریم، اما نشد فقط خودمان از ثمرش بخوریم. همه خرمالوها را تقسیم می‌کرد بین همسایه‌ها.»

دخترش می‌گفت: «بچه که بودم، سقف مدرسه‌مان خراب شد. بابا خودش آمد سقف را تعمیر کرد و از آن به بعد من شدم محبوب خانم مدیر و افتخار مدرسه. من هم به بابا افتخار می‌کردم که مدرسه را تعمیر کرده و سربلند توی مدرسه راه می‌رفتم.»

می‌گفتند: «تازه به این محل آمده بودیم. بابا متوجه شد محله مسجد ندارد. خودش بانی شد و از مردم هم کمک گرفت و تمام دوندگی‌هایش را خودش کرد تا بتواند مسجدی در محل بسازد و موفق شد!»

دیوار و سقف مسجد گواه دست‌های پینه‌بسته کارگری‌اش هستند. آخر آنها را با دست‌های خودش ساخته است.

می‌گفتند: «شهید برای افتتاح پایگاه بسیج محل خیلی تلاش کرد و بعد شد فرمانده پایگاه و بیش از بیست سال خادم مردم محل.» حساب اینکه چند خانه‌ی محروم را با دست‌های خودش ساخته یا چند هزار بسته معیشتی توی این سال‌ها بین محرومین توزیع کرده، از دستشان در رفته بود.

همسر شهید گفت: «این آخری دستمان خیلی تنگ بود، اما شب یلدا ۶۰ بسته معیشتی آماده کرد برای مردم! گفتم آقا ما خودمان واجب‌تریم، بعد شما برای مردم ۶۰ بسته شب‌یلدایی آماده کردی؟ اما باز مثل همیشه به من جواب داد: خدا بزرگه، خدا بزرگه!» بعد سری تکان داد و ادامه داد: «همه چیزش را برای مردم داد!»

شهید اما برای خانواده هم کم نگذاشته بود. پنج دختر و دو پسرش عاشقانه دوستش داشتند و همسرش را پنج بار با ویلچر به زیارت کربلا و اربعین برده بود. می‌گفتند عاشق امام حسین بود و حتی اجازه نمی‌داد فرزندانش صورتش را ببوسند، چون از سر بریده امام حسین خجالت می‌کشید.

و سرانجام این مرد خوش‌روزی با آن صفای قلب و پاکی روح و دست‌های پینه‌بسته، جانش را هم برای امنیت مردم فدا کرده بود.

حالا می‌فهمیدم صفای این خانه از کجاست. این خانه عطر بهشت می‌دهد، عطر شهید!

شنیده بودم که «شرف المکان بالمکین» و هر بار فقط در بارگاه حضرت آقا امام رضا چشیده بودمش، اما این‌بار نه از بارگاه شریف امام، که از خانه‌ی یک شهید این معنا را درک می‌کردم. این خانه به‌خاطر این مرد شریف چنین صفا یافته بود.

پدری مهربان و سفره‌دار که دلش می‌خواست ما هم مهمانش باشیم.

مریم خلیلی

یکشنبه | ۵ بهمن ۱۴۰۴ | گیلان رشت

برچسب ها :