شنبه, 11 بهمن,1404

قمارِ تمام‌نشده

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 17 دی,1404 نویسنده : محمدسبحان گودرزی قم
قمارِ تمام‌نشده

نمی‌دانم از بخت و اقبالم بود یا چه، اما کودکی من هم‌عصر شده بود با دهه‌ی هشتاد انقلاب اسلامی. با دورانی که آقا کم‌کم محاسنش از جو گندمی به سفید تغییر رنگ می‌داد. با دوران پختگی صدای سید حسن، روزهای تماشای سخنرانی رهبری با کیفیت ۴۸۰p یا حتی کمتر از تلویزیون. با روی بورس آمدن S313 به جای شلوار شیش‌ جیب. با آن زمان‌ها که دیگر نوار و VHS ور افتاده بود و خانه‌ی ما همیشه پر بود از سی‌دی: گلچین سخنرانی دکتر رفیعی، محرم ۸۷، دیدار رهبری با جمعی از فضلای حوزه و…

آن روزها که هنوز گاهی خورشید به شهرهای دور و نزدیک سر می‌زد و داستان می‌ساخت از آن شهرها: داستان قم، داستان کردستان. همان روزها که امیرخانی تازه داستان سیستان را نوشته بود؛ داستان سیستان، روایت بازدید رهبر از سیستان…

روزهای بلوغ انقلاب. روزهای شعار «وای اگر خامنه‌ای حکم جهادم دهد»، «ما عاشق مبارزه با اسرائیلیم»، «شهید گمنام سلام…». روزهای نسل جنگ‌ندیده و امام‌ندیده و انقلاب‌ندیده. روزهای نسلِ ندیده‌ی عاشق‌شده‌ها! روزهای میانسالیِ آن چهره‌ی سبزه و آفتاب‌سوخته‌ی کرمانی.

پدرم می‌گفت: «حاج قاسم کابوسشان شده. هرچه می‌زنند به کاهدون می‌خورد.» حاج قاسم برای من یک اسطوره بود، شانه‌به‌شانه‌ی شاهنامه‌ای‌ها. کسی که یک‌تنه جلوی داعش می‌ایستد، با کت و شلوار محور آزاد می‌کند و پیام می‌دهد: «وای اگر لباس جنگ بپوشم!» حاج قاسم نامیرا بود. به تعداد موهای سرم یادم هست که خبر شایعه‌ی شهادتش را در کودکی می‌شنیدیم و با بچه‌های مدرسه غش می‌کردیم از خنده: «بازم سرکارشون گذاشتند، بدبخت‌ها! مگر اصلاً زورشان می‌رسد که حاج قاسم را بزنند؟!»

حاج قاسم برایم مثل سایه بود. چندان چیزی از او نمی‌دانستم. شب‌ها با ذوق می‌نشستم پای صحبت‌های علی‌آقا فامیلمان که پاسدار بود. طوری تعریف می‌کرد که انگار دست‌ راست سردار است: «باید می‌دیدش؛ حاجی چنان آمرلی رو از محاصره درآورد که کف همه‌شون بریده بود… می‌گن ابوبکر البغدادی تو یه سخنرانی‌اش برا سرش جایزه گذاشته، بعداً حاجی پیام داده که من خودم تو اون مجلس سخنرانی نشسته بودم… چشم خدا بهش مرده… مرد…»

قوی‌تر از حاج قاسم نبود، این را مطمئن بودم. آنقدر که وقتی میوه نمی‌خوردم عمویم می‌گفت: «بخور که مثل حاج قاسم قوی بشی.» و من همان شب خواب می‌دیدم که قوی شده‌ام. آنقدر قوی که دارم کنار حاج قاسم می‌جنگم. بچه که بودم هیچ‌وقت از داعش نترسیدم، چون مطمئن بودم که حاج قاسم از همه‌شان قوی‌تر است و خیلی زود پایان داعش را اعلام می‌کند. بچه که بودم فکر می‌کردم زندگی خیلی آسان است. نگو حاج قاسم آسانش کرده بود.

وقتی آن صبح سرد با صدای مادرم بیدار شدم: «سبحان! حاج قاسم و ابومهدی المهندس رو شهید کردن!» اولین چیزی که ناخودآگاه و چند بار تکرار کردم همین بود: «دروغه… دروغه… به خدا شایعست…» امکان نداشت زورشان به حاج قاسم برسد. اصلاً مگر مرد نامیرای مقاومت زمین می‌خورد. باور نکردم.

هنوز هم باور نمی‌کنم! اگر او را کشتند، پس چرا هنوز انقدر می‌ترسند؟ چرا هنوز صدر افتخاراتشان اوست و هر بار دهان نجسشان را باز می‌کنند از او اسم می‌برند؟ اگر او رفته، چه کسی معبرها را باز می‌کند؟ چه کسی موشک‌ها را به حزب‌الله می‌رساند؟ چه کسی پژاک و کومله را جزغاله می‌کند؟ او هنوز فرمانده است و هنوز همه‌شان از ترامپ تا آن خلبان بالگرد شب‌ها با قرص می‌خوابند، زیر بالشتشان اسلحه می‌گذارند، در اتاق را دو قفله می‌کنند و تا چشم می‌بندند چشمانی را می‌بینند که خیره به آنهاست؛ چشم‌هایی که حریف می‌طلبند. این قمار هنوز تمام نشده!

محمدسبحان گودرزی

یکشنبه | ۱۴ دی ۱۴۰۴ | قم

برچسب ها :