پنجشنبه, 30 بهمن,1404

عزیز

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 29 بهمن,1404 نویسنده : معصومه حسین‌زاده مالکی تهران
عزیز

بله را که گفتم، صدای هلهله و کِل خانم‌ها بلند شد. آقا عبدالله سرش را آورد نزدیک گوشم: «دوست دارم از این به بعد به جای فرخ لقا، زهراخانم صداتون کنم تا به عشق حضرت، حتی یه بالا چشمت ابروئه هم بهتون نگم.» دلم غنج رفت و گونه‌هایم گل انداخت. لبخندی زدم و سر را زیر انداختم.

زیر یک سقف که رفتیم، «زهراخانم» و «عزیز» از زبانش نمی‌افتاد. چپ می‌رفت، راست می‌رفت، می‌گفت عزیز. آن قدر که من هم یاد گرفتم او را عزیز یا آقا عبدالله صدا می‌زدم.

هجده ساله بودم و آشپزی نابلد. عوضش او از راهنمایی که رفته بود حوزه قم، غذا درست کرده بود. ناهار و شام پختن را هم خودش یادم داد.

صبح و شب برایم نان داغ می‌خرید. با هم صبحانه می‌خوردم و من می‌رفتم حوزه و خودش سفره را جمع می‌کرد. وقتی برمی‌گشتم می‌دیدم تا رسیده خانه، غذا را بار گذاشته، قابلمه‌ها را شسته و همه جا را مرتب کرده است.

از هیچ کمکی دریغ نمی‌کرد. برای من و بچه‌ها لباس و ادکلن می‌خرید. شلوار بچه‌ها را کوتاه می‌کرد. چند بار چادرم پاره شده بود و دست به چرخ خیاطی شد. چادر نماز برایم دوخته بود. با تور سفید برایم لباس سفید عروس دوخته بود. حتی بقچه‌های روسری‌ام را خودش گلدوزی کرده بود. خلاصه هیچ کاری برایش نشد نداشت.

چند سالی است با دوستانم در حوزه کتاب کار فرهنگی می‌کنیم. با وجود مشغله‌هایش، اطعام ایام فاطمیه حسینیه‌مان را خودش راست و ریس می‌کرد، تخفیف می‌گرفت و کمک می‌کرد کارها به بهترین نحو انجام شوند.

روزهای جمعه که پسر و عروسم می‌آمدند، خودش غذا درست می‌کرد. یکشنبه‌ها هم که دور هم جمع می‌شدیم، پیتزای باب میلم را آماده می‌کرد. هم کار بیرون می‌کرد، هم خانه.

تا همین روزهای آخر که سفیدی پنجاه و پنج سالگی به موهایش نشسته بود، مثل همان هجده سالگی‌مان پر شر و شور بود. روزهای با هم بودنمان هر روز عاشق‌تر از پیش می‌گذشت.

یک وقت‌ها با او بحثم می‌شد، با این که حق با آقا عبدالله بود، من قهر می‌کردم. اما او می‌رفت انگور و لیموشیرین که دوست داشتم می‌خرید، زولبیا و دسرهای مورد علاقه‌ام را تهیه می‌کرد و می‌گذاشت توی یخچال. به بچه‌ها هم می‌گفت: «این‌ها مال مادرتونه، بهشون دست نمی‌زنیدا...»

همین چند سال پیش، از آتلیه وقت عکس دو نفره گرفته بود. با این که سی و پنج سال از با هم بودنمان گذشته، دوست داشتن برایمان عادت نشده بود. محبتش کمتر نشده بود، هیچ، بیشتر هم شده بود.

روایت همسر شهید به قلم معصومه حسین‌زاده مالکی

چهارشنبه | ۱۵ بهمن ۱۴۰۴ | تهران

برچسب ها :