
درست همان روز که از قاب تلویزیون دیدم رهبر عزیزتر از جانم، ایستاده و مقتدر، فرمان مأیوس کردن دشمن را صادر نمودند، شستم خبردار شد که حماسهای از جنس حضور در راه است. همان لحظه با خود عهد کردم از خانه تا محل برگزاری راهپیمایی پیاده بروم و هر قدم را نذر سلامتی رهبرم کردم.
با اینکه میدانستم امسال مردم پرشورتر از هر سال به صحنه خواهند آمد، اما این حجم از حضور را تصور نمیکردم. تجلّی میهندوستی و وطنپرستی را میشد به وضوح دید. صدای تپش قلبهایی که برای ایرانِ جانم میتپید را میشنیدم. از سرباز کوچک چهلوپنجروزه تا پیرمردی که اگرچه بهزحمت قدم برمیداشت، اما وجودش لبریز از امید و عشق به انقلاب بود.
داشتم حجم باورنکردنی از زیبایی را تماشا میکردم که ناگهان صداهایی توجه مرا به خود جلب کرد.
هاجوواج مانده بودم.
مردد بودم برگردم و رد صداهایی را که میشنیدم دنبال کنم یا...
میان این جمعیت انقلابی، گروهکی هنوز هم داد پهلوی را میزدند. خدای من! یعنی عدهای قصد دارند آشوب به پا کنند؟
ضربان قلبم ناخودآگاه تندتر شد. دستانم یخ زده بود. انگار گوشهایم هیچ چیز دیگری، جز شعارهای آنها را نمیشنید: «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده»
صدا، صدای چند جوانک تازهبهدورانرسیده بود.
خدایا! چه کنم؟ اگر مسلح باشند چه؟
چرا هیچکس هیچ کاری نمیکند؟
حالا صدای قلبم را واضحتر از شعار آنان میشنیدم. آنقدر خشکم زده بود که نمیتوانستم رو برگردانم و موقعیتشان را درست شناسایی کنم. اما چارهای نبود. در این شلوغی کوچکترین تعلل میتوانست به قیمت جان عدهی زیادی تمام شود.
تمام نیرویم را در پاهایم جمع کردم و برگشتم تا به سمت آنها بروم. یا لااقل نیروهای انتظامی را باخبر کنم. «یا زهرا سلامالله علیها» گفتم و رو برگرداندم.
همانطور که حدس زده بودم، چند جوان دههنودی به نظر میرسیدند. «لا اله الا الله»ی گفتم و... همین که خواستم به سمت مأمورهای نیروی انتظامی بروم، در عین ناباوری دیدم و شنیدم که کمی آنطرفتر، گروهی دیگر در جواب آنها میگویند: «غلط اضافه کرده، غلط اضافه کرده»
تازه حساب کار دستم آمد. چه طرح جالبی!
گروه اول: «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده»
گروه دوم: «غلط اضافه کرده، غلط اضافه کرده»
دلهره جای خود را به تبسم و آرامش داد. با خیال راحت به سمت جمعیت رفتم.
خدا را شکر که جوانانی آگاه و خوشفکر داریم.
خدا را شکر.
زینب مهدیزاده
چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | یزد