
امروز عصر اسمی را بین شهدای حمله اغتشاشگرها دیدم که خشکم زد. بیاختیار دو دستی زدم توی سرم و گفتم: «دیدین گفتم شهیدش میکنن...» دوست ندارم باور کنم. چند بار از همسر میپرسم: «مطمئنی همون سید هست و تشابه اسمی نیست؟» میگوید: «آره. پیش مسجد داشته روشنگری میکرده، بهش گفتن بیا بریم خطرناکه، گفته میخوام بمونم حرف بزنم تا این مردم و اغتشاشگرا برگردن.»
تمام آرامشی که توی گفتگوها از او دیده بودم جلوی نظرم میآید و اشک بیامان میبارد.
اولین بار ایام انتخابات در تریبون آزاد چهارراه ولیعصر دیدمش. آستینهایش را بالا زده بود و تخته وایتبردی گذاشته بود وسط. میکروفون را داده بود دست جوانترها و خودش حرفهایشان را پای تخته مینوشت. مردم از دانشجو و کاسب تا دکتر و مهندس، از پای ثابت تا رهگذر، روی صندلی مقابلش مینشستند و درد دلشان را میگفتند. بیشتر منتقدان دورهاش میکردند و او با سعهی صدر حرفها را خلاصهوار مینوشت. صحبتهای تند یا بیاساس دیگران را با صبوری گوش میداد و حرف حقشان را تأیید و حرف بیسندشان را با گفتگو با دیگر حاضرین بررسی میکرد. نهایتاً جواب شبهات مطرحشده را از دل نظرات خود مردم میداد. هم سبک میشدیم هم به علممان افزوده میشد. آن قدر اطلاعات داشت که چشم ریز کردم توی موها و چهرهاش تا ببینم چند سال دارد. نه موی سفیدی توجهم را جلب کرد و نه خط و خطوط میانسالی داشت. فوقش دههشصتی بود.
از همه گرانبهاتر، همدلی و یکرنگیای بود که بین موافق و مخالف ایجاد میکرد و کاسهکوزه دوقطبی و اختلاف را به هم میزد.
من آنجا دموکراسی واقعی را در کلام و رفتار او دیدم. آن قدر شیفتهی شیوه بحثش شدم که بعد از انتخابات هم بچه شیرخوارهام را بغل کرده و دست پسرکم را گرفتم و پای محفلشان نشستم. هر بار تلاشش را میدیدم غبطه میخوردم که چقدر جرأت دارد یکتنه کف خیابان میایستد و روشنگری میکند.
یک شب من هم نظرم را دادم. انتهای برنامه، دختری مانتویی آمد جلو و زد روی شانهام. شروع کرد با لحن داشمشتی درباره وضعیت معیشت و بخوربخور فلان مسئول و آقازاده با زبان تند و ناسزا گله کردن. موقع خداحافظی گفت: «من ته خلاف رو درآوردم. اما وقتی با اینا آشنا شدم خیلی کثافتکاریا رو گذاشتم کنار. اصلاً یه آدم دیگه شدم. حالا هم با همه انتقاداتی که دارم آقا رو قبول دارم.»
بعد از آن شب عضو گروهشان شدم. پروفایل آن مرد را نگاه کردم. دیدم عکس شهید مدافع حرم رسول خلیلی را گذاشته و چقدر چهرهاش شبیهش است. حس کردم آرزو دارد عاقبتش هم مثل او شود. همینهمین هم شد و حالا او به آرزویش رسیده.
از همسر میپرسم: «چطور شهیدش کردن؟» نفس عمیقی میکشد: «شبیه روحالله عجمیان؛ چاقو کردن تو قلبش، لگدمالش کردن، برهنش کردن، با آجر و سنگ توی سر و صورتش کوبیدن...» روضه مجسم میگوید و توی سینه میزنم: «پس چرا هیچکس به دادش نرسیده؟!...» لبهایش را به هم میفشرد و سرش را پایین میاندازد: «کنارش نارنجک انداختن که نزدیکش نشن.»
اگر غیر از شهادت نصیبش میشد حیف میشد، فقط خیلی زود بود.
همسر آه حسرت میکشد: «میدونی دعای قنوت آخرین نماز ظهرش چی بوده؟ "بَـذَلُـوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْن (عَلَيهِ السَّلام)".» برایم سوال میشود چرا این دعا؟! معنیاش را جستجو میکنم. وقتی کسی که ذبح شده دست و پا میزند، قلب میتپد تا جای خون ازدسترفته را پر کند و وقتی خون کل بدن بیرون ریخت، میرسد به آخرین قطرههای خون که توی قلب است. مُهَجَهُمْ یعنی تا آخرین قطره خون قلب فدای امام... لبهایم میلرزد... سیل اشک میخروشد. توی سر و پا میکوبسوزد برای قلبی که خالصانه و عاشقانه میتپید و آرام و قرار نداشت برای عاقبتبخیری و آرامش تکتک مردم ایران.
حالا خون شهید دکتر سید حسن حسینی روی تم. دلم مین سوخته دیوار مسجدالرسول به یادگار مانده.
از فکر خوابم نمیبرد. میروم سراغ گروه ایتا و روی اکانتش میزنم. پروفایلش هنوز هم شهید مدافع حرم است. توی دل به او میگویم: تو برای من سردار جهاد تبیین بودی. دیگر به آرزویت رسیدی و کنار رسول خلیلی همسفره امام حسین (ع) شدی.
فکرش را نمیکردم به این زودیها تصویر پروفایلم بشود شهید جهاد تبیین سید حسن حسینی بالاجاده.
اشکهایم را با دو دست پاک میکنم. از دوستان همراهش پیگیر میشوم تا مصممتر از پیش زیر علم تبیینی که بلند کرده را بگیرم.
معصومه حسینزاده مالکی
سهشنبه | ۳۰ دی ۱۴۰۴ | تهران