پنجشنبه, 30 بهمن,1404

سراشیبی وحشت2

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 29 بهمن,1404 نویسنده : کوثر یونسی قم
سراشیبی وحشت2

وسط سنگریزه‌هایی که به ماشین می‌خورد و شعارهایی که دلم را می‌لرزاند، صدایی شبیه به ترقه گوشم را پر کرد. دود دور ماشین را گرفت. سرفه‌مان گرفت. باز هم صدا آمد و باز هم دود. در عرض چند ثانیه دورمان پر از دود شد. از توی آینه بغل چند نفر را دیدم که به سمتمان می‌آمدند. لباس نظامی تنشان بود. وقتی دیدمشان، انگار همه ترس‌هایم فرار کردند. مثل همان سیاه‌پوشانی که با دیدن نیروهای انتظامی پراکنده شدند. پلیس گاز اشک‌آور می‌زد و قدم‌به‌قدم راه را باز می‌کرد. دست هیچ‌کدامشان اسلحه نبود. انتظار داشتم باشد. انتظار داشتم به هر قیمتی که شده از جان من و مردمی که توی ماشین‌ها بودند دفاع کنند. انتظار داشتم جوری بترسانندشان که دیگر جرأت نکنند خیابان را برای مردم ناامن کنند. اما آن‌ها هیچ عصبانیتی به خرج ندادند. تنها گاز اشک‌آور می‌زدند و اغتشاشگرها را متفرق می‌کردند تا راه باز شود.

با خودم حرف می‌زدم و از خدا می‌خواستم برایمان حفظشان کند. جان برگشته بود به تنم. با هر چند متری که به جلو می‌رفتیم، حالم بهتر می‌شد. راه باز شد. کمی جلوتر از جایی که ما گیر افتاده بودیم، محل درگیری اصلی بود. خیابان پر از تکه‌های سنگ و خرده‌های شیشه بود. دلم می‌خواست فکر کنم هیچ‌کدامش سر و بدن کسی را نشانه نگرفته است. فکری که بیش از اندازه ساده‌لوحانه بود.

مسیر پنج دقیقه‌ای خانه فاطمه را بیشتر از یک ساعت گیر کرده بودیم. وقتی رسیدیم خانه، دیگر توان رانندگی نداشتم. رنگ صورتم پریده بود و بدنم یخ کرده بود. انگار از مرگ برگشته بودم.

کوثر یونسی

جمعه | ۱۷ بهمن ۱۴۰۴ | قم

برچسب ها :