
ساعت حوالی ۸ شب را نشان میداد؛ از دو روز قبل ضدانقلاب برای ۱۸ و ۱۹ فراخوان داده بود.
با صدایی شبیه سلاحهای ضدشورش، فضای محله ملتهب گردید. فکر میکردم یگان ضدشورش برای متفرق کردن اغتشاشگران آمده، اما با صدای سوت و شعارهای ساختارشکنانه فهمیدم که اینها صدای ترقههایی بود که آنها زدند.
مانده بودم چه کنم؟ فاصله منزل ما تا مسجد امام حسین (ع) سده لنجان ۱۰۰ متر است؛ بروم؟ نروم؟
گوشیام زنگ خورد، آنطرف خط یکی از بچههای گروه جهادی بود و گفت: «حاجی همه چیز رو سوزوندن.»
بیمحابا خواستم بیرون بزنم، دوباره تلفنم زنگ خورد؛ یکی از همکاران بود و گفت: «به هیچ وجه بیرون نزن، احتمالاً خونهی شما هم جزو اهداف باشه.»
درِ هالِ خانه را که باز کردم، دود ناشی از سوختن مغازهها و مسجد همهجا را فرا گرفته بود و آتشِ گُرگرفته به آسمان میرفت. همان مسجدی که خشتخشت آن با کمک مردمِ کارگر و مستضعف در طی چندین سال ساخته شده بود، حالا در آتش کینه داعشیهای وطنی میسوخت.
هنوز در بهت شعلههای آتش بودم که یادم آمد بخشی از این آتش، حاصل سوختن هزاران کتاب انبار انتشارات است که به آسمان دود میشوند؛ کتابهایی که حاصل ۱۵ سال فعالیت انتشارات دارخوین بود و با چه خوندلی تولید شده بود. دلم یهویی رفت به سمت کتابهای «مجید بربری» و «محسن ما»؛ دو مدافع حرمی که با داعش تا آخرین قطره خون جنگیدند و اکنون داعشیهای منافق حتی تاب دیدن کتاب آنها را هم دارند.
هنوز نگاهم به سمت مسجد بود و دودی که از آنجا بلند میشد و من با سطر سطرِ سوختن کتابها سوختم، آن هم چه سوختی..
جانمراد احمدی | مدیرمسئول انتشارات دارخوین
دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | اصفهان لنجان