دوشنبه, 04 اسفند,1404

دعایی که مستجاب شد

تاریخ ارسال : یکشنبه, 03 اسفند,1404 نویسنده : زهرا تمرزاده کهگیلویه و بویراحمد
دعایی که مستجاب شد

روزی که برای خواستگاری آمد، روزه بود. به پسرِ خواهرش گفته بود کنار او بنشیند و هرچه من تعارف می‌کنم، بردارد و جلوی خودش بگذارد.

وقتی پرسیدم: «چرا چیزی نمی‌خوری؟ می‌ترسی نمک‌گیر بشی؟» با آرامش گفت: «روزه‌ام.»

همان‌جا دلم قرص شد.

روز بحث مهریه، درست وسط حرف‌ها، وقت اذان رسید. بدون مکث، بحث را رها کرد و رفت برای نماز. نماز اول وقت برایش خیلی مهم بود. مهریه را هم جدی می‌گرفت. وقتی با من صحبت می‌کرد، می‌گفت: «یه طوری باشه که توان پرداختش رو داشته باشم.»

برایم عجیب و دوست‌داشتنی بود؛ این‌که مسئولانه به موضوع نگاه می‌کرد، نه از سر اجبار، بلکه از سر تعهد. چند سال بعد، من تمام مهریه‌ام را به او بخشیدم.

ساده‌زیستی، اصل زندگی‌اش بود. نه لباس تجملی می‌خواست، نه وسایل خاص خانه. روزی که برای خرید وسایل ازدواج می‌رفتیم، هم به خانواده‌ی من و هم به خانواده‌ی خودش گفته بود:

«اگه از سمساری هم بگیریم، هیچ اشکالی نداره. دوست ندارم به خانواده‌ها فشار بیاد.»

مسافرت با او را خیلی دوست داشتم. خوش‌سفر بود؛ در عین شوخی و خنده، حتی در سفر هم نمازش اول وقت ترک نمی‌شد. طوری رفتار می‌کرد که همیشه به ما خوش می‌گذشت.

وقتی در خانه بود، حسابی برای بچه‌ها وقت می‌گذاشت. بحث‌های دینی را متناسب با سنشان با آن‌ها کار می‌کرد؛ قرآن خواندن و بازی، جزو برنامه‌های همیشگی‌شان بود.

خودش عاشق قرآن بود. همیشه در خانه صدای قرآن و مداحی‌اش بلند بود و همین باعث شده بود بچه‌ها هم به قرآن علاقه‌ی خاصی پیدا کنند.

همیشه نگران وضعیت مالی‌مان بود. درآمدش کم بود و خرج زندگی زیاد. مدام به فکر کاری بود که هم آسایش بیشتری داشته باشیم و هم نزدیک مسجد باشد تا بتواند نماز اول وقتش را بخواند.

کار آزاد می‌کرد؛ از سفیدکاری گرفته تا بار خالی‌کردن و هر کاری که آبرومند باشد.

چند بار هم موقعیت‌های شغلی خوبی برایش پیش آمد، اما وقتی درباره‌شان حرف می‌زد، می‌گفت: «با دست خالی وارد مسجد شدم، اهل‌بیت راهم دادن. حالا که موقعیتی پیش اومده، دلم نمیاد از اینجا برم.» من هم هیچ‌وقت اصراری نمی‌کردم. فقط می‌گفتم: «هر طور خودت صلاح می‌دونی.»

فعالیت در مسجد و بسیج برایش از هر شغلی باارزش‌تر بود. اگر بهترین کار با درآمد بالا را هم پیشنهاد می‌کردند، بدون تردید می‌گفت: «نه! من باید همین‌جا باشم.»

در حالی‌ که با چهار بچه‌ی قد و نیم‌قد، گاهی در سخت‌ترین شرایط زندگی می‌کردیم، اما ایمان و هدفش برایم از همه‌چیز مهم‌تر بود.

نزدیک به یک سال بود که هر چند هفته یک‌بار، پنج‌شنبه‌جمعه‌ها خودش را به کربلا می‌رساند. فرقی نمی‌کرد چه شرایطی داشتیم؛ باید می‌رفت.

یک‌بار با خنده گفتم: «من ناراضی نیستم بری، ولی بچه‌ها خیلی اذیت می‌کنن.»

لبخند زد و گفت: «امام حسین خودش راضیت می‌کنه.» واقعاً هم همین‌طور بود.

اگر مدتی نمی‌رفت، می‌گفت: «قلبم از این دوری داره درد می‌گیره.» آن‌قدر شوق زیارت اهل‌بیت در دلش بود که دوری‌شان را تاب نمی‌آورد.

چند روز قبل شهادتش، وقتی داشت لباس می‌پوشید تا بیرون برود، گفت: «یادت نرفته برای شهادتم دعا کنی؟»

از همان روزی که به خواستگاری آمده بود، از من قول گرفته بود بعد از هر نماز، برای شهادتش دعا کنم.

گفتم: «نه، یادم نرفته.»

لبخند زد و گفت: «خوبه.»

مدام می‌گفت: «چند نفر خواب دیدن شهید شدم… ببینیم خدا چی می‌خواد.»

حتی یک‌بار با محمدعلی عکس گرفت و گفت: «دیگه باید باهاش خداحافظی کنم؛ این وداع آخره…»

او زندگی را برای رضای خدا می‌خواست، و سرانجام هم پاداش این تلاش بی‌ریا را گرفت.

روایت زهرا تمرزاده همسر شهید سامان دارابی

پنجشنبه | ۳۰ بهمن ۱۴۰۴ | کهگیلویه_و_بویراحمد گچساران

برچسب ها :