
پشت سرم مدام میگفت: «الحمدلله»
آنقدر بههم چسبیده بودیم که نمیتوانستم برگردم و ببینم چه کسی مدام شکر میکند.
_الحمدلله
کمکم از جمعیت فاصله گرفتم و نزدیک جوی کنار خیابان رفتم تا بتوانم دورتر از جریان جمعیت چند دقیقهای بایستم. میخواستم از من جلو بیفتد تا بتوانم ببینمش.
گفت: «الحمدلله.»
خانم مانتو مشکی پوشیده بود. چشمهایش هم خسته بود هم ذوق داشت. قبل از اینکه از من فاصله بگیرد پرسیدم: «سالهای قبل هم اومدید؟»
گفت: «بله، الحمدلله امسال خیلی شلوغ شده.»
شوهرش از پشت مراقبش بود. گفت: «خانم، دیگه نوبت جوونهاست.»
لبخند زدم به خانم و گفتم: «سنی ندارن.»
خانم نفسنفس میزد. شوهرش گفت: «خانمم مشکل تنفسی داره، توی جمعیت سختشه.»
زبانم بند آمد. عرق روی صورتش بود. دوباره گفت: «الحمدلله.»
شکرآمیز
چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | اصفهان