دوشنبه, 27 بهمن,1404

الحمدلله

تاریخ ارسال : یکشنبه, 26 بهمن,1404 نویسنده : شکرآمیز اصفهان
الحمدلله

پشت سرم مدام می‌گفت: «الحمدلله»

آنقدر به‌هم چسبیده بودیم که نمی‌توانستم برگردم و ببینم چه کسی مدام شکر می‌کند.

_الحمدلله

کم‌کم از جمعیت فاصله گرفتم و نزدیک جوی کنار خیابان رفتم تا بتوانم دورتر از جریان جمعیت چند دقیقه‌ای بایستم. می‌خواستم از من جلو بیفتد تا بتوانم ببینمش.

گفت: «الحمدلله.»

خانم مانتو مشکی پوشیده بود. چشم‌هایش هم خسته بود هم ذوق داشت. قبل از اینکه از من فاصله بگیرد پرسیدم: «سال‌های قبل هم اومدید؟»

گفت: «بله، الحمدلله امسال خیلی شلوغ شده.»

شوهرش از پشت مراقبش بود. گفت: «خانم، دیگه نوبت جوون‌هاست.»

لبخند زدم به خانم و گفتم: «سنی ندارن.»

خانم نفس‌نفس می‌زد. شوهرش گفت: «خانمم مشکل تنفسی داره، توی جمعیت سختشه.»

زبانم بند آمد. عرق روی صورتش بود. دوباره گفت: «الحمدلله.»

شکرآمیز

چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | اصفهان

برچسب ها :