
نشستهام و فکری روز قبل هستم و قرآنهای سوخته در دست مرد و زن. سرمای آخر دی ماه صورت دختر را قرمز کرده بود. قلمبهدوش پدرش بود و برگی از قرآن سوخته هم دستش. صدایش اما لابهلای جمعیتی که فریاد «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر فتنهگر» میزدند، را میشد تشخیص داد. تا خواستم دستم را از جیب پالتو دربیاورم و در دوربین گوشیام ماندگارش کنم، یاد آن دختر کرمانشاهی افتادم که پدر کاپشن خونیاش را نشان میداد. جمعیت شلوغ با دیدن نیروهای انتظامی که سمت راست ایستاده بودند، فریاد زدند: «نیروی انتظامی، تشکر! تشکر!» و من که ناخواسته سمت راست چرخیده بودم، فیلمی از برادران نیروی انتظامی گرفتم و بغض نگذاشت تشکرم را فریاد بزنم و چشمانم عین انار ترکخورده اشکها را روی گونهام شکست. آنها احترام نظامی گذاشته بودند. دیدم دختری که قلمدوش بابا بود، حالا رفته مقابل یکی از برادران و با تکتکشان دست میدهد و آنها هم با لبخند رویش را میبوسند. برگشتم سمت مقابل و امامزاده حسن علیهالسلام. چشمم افتاد به عکس بزرگ سرهنگ نیروی انتظامی، آقا هادی صادق. دلم باز بازی درآورد و اشکم، گونه یخزدهام را گرم کرد و با جمعیت فریاد زدم: «فتنهگر، آشوبگر، اعدام باید گردد...»
فیلم تلویزیونی عوض شده است. با دیدن فرش مغزپستهای باز میروم به دیروز و قرآنهایی که دست مرد و زن و کودک بود و فکری میشوم. درد وقتی در جان و تن ریشه دواند، بزرگت میکند. شاخ و برکت میدهد و ثمرهاش میشود همینکه الان مقابل تلویزیون دارم میبینم: آخرین درس آقا معلم. هر چه این درد عمیق باشد، بزرگیات هم عمیق میشود و همین عمق درد است که آقا معلم که به عشق امامش نامش را به حسین تغییر داده حالا در فضای مجازی و تلویزیون در حال تکثیر شدن است. اصلاً به تعبیر من، خدا اول درد را آفرید، بعد آدمی را که بتواند با درد خو بگیرد و بزرگ و بزرگتر شود. و بعد در قرآن کریم فرمود: «ما انسان را در سختی و شدت آفریدیم.»
آقا معلم بیقرار آخرین درسی است که قرار است اینبار نهفقط به دانشآموزان روستا، بلکه به همه دنیا بدهد. اغتشاشگران راه را بستهاند. بلند میشود. کمی راه میرود. پهلوی سمت راستش خونریزی دارد. دردها را فرو میخورد. نه بیسیم زدن رفقایش جواب میدهد، نه راهی باز که برسانند بیمارستان و تیر را از پهلویش بیرون بکشند. باز مینشیند روی فرشی که معلوم نیست چند هزار نفر روی آن، قرآن بعد نمازشان را خواندهاند.
آقا معلم چهرهاش آرام است و بر اثر خونریزی لحظهبهلحظه سفید میشود. لبخندش اما لحظهبهلحظه عمیقتر که لب تشنهاش باز میشود و نگاهش درون دوربین قاب...
«پرچم رو میدیم دست آقا.»
معصومه قیطاسی
سهشنبه | ۳۰ دی ۱۴۰۴ | البرز